X
تبلیغات
.:: Fun Club ::.
.:: Fun Club ::.

فان کلاب(کهکشان طنز سابق)،شاد ترین پرتال طنز در ایران











منو در شبکه ی اجتماعی حمایت کنید....
ممنون
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 21:59 توسط rAmin|

 
 


برچسب‌ها: شبکه ی اجتماعی جالب انگیز
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 20:53 توسط rAmin|

نهایت بی شرمی در مجتمع بزرگ آبی "سرزمین موج های آبی"مشهد

واقعا عذر میخوام از گذاشتم این پست

برای دیدن عکس کلیک کنید


برچسب‌ها: حساس نشو
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 19:1 توسط rAmin| |

۱- این دستماله که مامان داره باهاش پنجره رو تمیز می کنه چقدر شبیه شلوار منه!
۲- هر دفعه که سوار مترو می شم می فهمم که چرا وقتی بچه بودیم صندلی بازی می کردیم.
۳- دیشب توی پارک بودم. یه پسر بچه حدود ۱۰ ساله داشت با سرعت ۱۰۰ تا می دوید سمت دستشویی، باباش هم پشت سرش می دوید. یهو زد پس گردن پسره گفت بذار من برم پسر، تورو می گن بچه س!
اصن پدر به این دلسوزی ندیده بودم.
۴- ملت می رن آتلیه عکس می گیرن نیم کیلو فتوشاپ رو صورتشون خالی می کنن
بعد وقتی می ری از نزدیک می بینی شون قصر رویاهات تبدیل می شه به یه همکف ۴۰ متری!
۵- واقعا شانس آوردیم همه بیماری ها رو خارجی ها کشف می کنن و اسم خودشونو می ذارن روش.
وگرنه مثلا به جای پارکینسون باید می گفتیم مرض کامبیز یا درد آقا مهران و برادران!
۶- من هر وقت می دوئم که به اتوبوس برسم ولی نمی رسم همینطور به دویدن ادامه میدم که فکر نکنن ضایع شدم. یه بار سه ایستگاه دویدم!
۷- شاید برای شما هم اتفاق بیفته …
ما دیشب تو پرایدمون پسته خوردیم
۸- داداشم داشت چیپس می خورد یهو گفت اوه اوه چقدر تنده فلفلیه؟ بعد روی چیپسو نیگا کرد گفت نه نوشته کچاپ! بعد با خیال راحت شروع به چیپس خوردن کرد و به این ترتیب چیپس دیگه تند نبود!
فِک کنم یه مشکل سخت افزاری داره داداشم
۹- شعار جدید خواستگاری این روزها:
یک دستگاه پراید آوردیم، دخترتونو بردیم
۱۰- دوتا دختر یکی خیلی زیبا ویکی خیلی زشت می رن تو یه شرکت واسه مصاحبه که اونجا یکی شون استخدام بشه.
مدیر شرکت یه نگاه بهشون می ندازه و می گه ظاهر اصلا برای من مهم نیست مهم فرهنگ و علم شماست.
از زیبا می پرسه که جمعیت ایران چند نفره؟ می گه هفتاد میلیون. مدیر میگه آفرین درست جواب دادی.
رو می کنه به زشته می پرسه خوب این هفتاد میلیون رو یکی یکی نام ببر!
۱۱- دماغمو عمل کردم، آوردنم خونه. بابام هی میاد تو اتاقم می گه حیف نبود اون گرز دزد ترسون منو دادی رفت؟!
۱۲- بَ رَ بَ بَ
همون برو بابای خودمونه!
اینو در پاره ای از مواقع با دهنی کج، واسه تضعیف روحیه طرف به کار می برن
۱۳- جاتون خالی یه شب رفتم یه کبابی، تابلو بزرگ زده بود:
«۱۰۰ درصد گوسفندی»
بعد از خوردن کباب فهمیدم منظورش به من بوده که ۱۰۰ درصد گوسفند بودم که رفتم اونجا!
۱۴- ما به یکی گفتیم خدا به زمین گرم بِزَنتت، نام برده الان روی شن های سواحل آنتالیا داره آفتاب می گیره.
فک کنم سوتفاهم شده


بقیَش تو ادامه مطلب...

برچسب‌ها: مطالب خنده دار شبکه های اجتماعی, کپی و پیست باحال
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 14:52 توسط rAmin| |

فرورتیش رضوانیه (روزنامه نگار و طنز نویس)

یک چراغ جادو را مقابل مردم دنیا بگیرید و به آنها بگویید که غول داخل آن یک آرزویشان را برآورده می‌کند. هر فردی از هر کشوری آرزوی متفاوت خواهد داشت. یکی بوگاتی می‌خواهد و دیگری کشتی تفریحی دوست دارد، یکی می‌گوید هواپیمای شخصی و یکی کاخی بزرگ را طلب می‌کند و یکی هم می‌خواهد صاحب یک سایت مانند فیس‌بوک باشد و شاید کسی هم می‌خواهد نخستین فضانوردی باشد که قدم روی مریخ گذاشته است.

حالا همان چراغ جادو را مقابل مردم ایران بگیر. نفر نخست پول زیاد می‌خواهد، آن یکی پول فراوان می‌خواهد، یکی دیگر پول هنگفت می‌خواهد، آن یکی 3000 میلیارد طلب می‌کند و یکی دیگر می‌گوید می‌خواهد بین فامیل پولدارترین باشد و هرگز ثروت کسی از او بالاتر نرود.

بیشتر مردم ایران، آرزویی ندارند. آنها می‌خواهند هر مشکلی را با پول حل کنند و هر چیزی را با سرمایه‌گذاری مستقیم مالی به دست بیاورند. آنها حتی اگر سلامتی یکی از اعضای خانواده‌شان را می‌خواهند، با خدا و بزرگان معامله مالی می‌کنند: «اگر شفا پیدا کند، 500 تومن می‌گذارم کنار…». تعریف خیلی از آنها از «نذر کردن»، ارائه پیشنهاد مالی به آسمان است. کسی نذر نمی‌کند که اگر مشکلش حل شد، بعد از آن تا جایی که می‌تواند دروغ‌گویی یا غیبت کردن را کنار بگذارد. آنها برای ادای نذر خود گوسفند می‌کشند و گوشت آن را میان چند خانواده پولدارتر از خودشان تقسیم می‌کنند و کله‌پاچه‌اش را هم صبح نخستین روز تعطیل با خوشحالی و سنگک تازه میل می‌کنند.

اگر می‌خواهند بقیه دوست‌شان داشته باشند، خودشان را پولدار جلوه می‌دهند و اتومبیل‌های مدل بالا سوار می‌شوند تا دیگران عاشق‌شان شوند. آنها می‌دانند اگر دوست و فامیل احساس کنند که وضع‌شان مناسب نیست، طردشان می‌کنند؛ پس وانمود می‌کنند که دغدغه مالی ندارند. وقتی توی میهمانی می‌نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می‌پرسند و می‌گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند. آنها چنان در پی چشم‌وهم‌چشمی هستند که یک کارگر ساده کارخانه خانه پدری خود را می‌فروشد و به اجاره‌نشینی روی می‌آورد تا همسرش بتواند به فامیل خود بگوید که سانتافه سوار می‌شوند.

بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده‌اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می‌کنند و با شنیدن آن سوت می‌کشند و نچ‌نچ می‌کنند، چون نگران سرمایه خود هستند.

مردم ایران آرامش ندارند. آنها به این اعتقاد ندارند که هر کسی باید هماهنگ با درآمد خود زندگی کند. آنها ابتدا یخچال سایدبای ساید را نمادی از ثروت می‌دانستند و سپس به تلویزیون‌های تخت روی آوردند.

بسیاری از مردم ایران ماهانه قسط خانه و اتومبیل و وسایل الکترونیکی را می‌پردازند که به آن نیازی ندارند. آنها پارکینگ ندارند، اما اتومبیل گران‌قیمت می‌خرند و نیمه‌شب با شنیدن صدای آژیر دزدگیر از خواب می‌پرند و با عجله خودشان را به پشت پنجره می‌رسانند و پایین را نگاه می‌کنند.

مردم ایران، ثروتمندترین ملت جهان هستند، اما همیشه ناله می‌کنند که پول ندارند. آن‌ها خودروهای مدرن را به دو برابر قیمت آن در جهان می‌خرند و جدیدترین گوشی‌های موبایل و تبلت‌ها را به دست می‌گیرند. در عسلویه، گوشی‌های کارگران از موبایل مهندسان جدیدتر و گران‌تر است.

مردم ایران مانند زامبی‌ها زندگی می‌کنند. زامبی، انسانی است که هدف و آرزو ندارد و فقط صبح را به شب می‌رساند و شب خود را به صبح روز بعد پیوند می‌زند. زامبی، معنای عشق و دوست داشتن را نمی‌فهمد. همان زامبی‌ها پشت میز می‌نشینند تا برای دیگران تصمیم بگیرند.

چیزی که مردم ایران آن را «زندگی» معنی کرده‌اند، زندگی نیست. آنها یکدیگر را دوست ندارد. بیشتر آنها زامبی هستند. زامبی‌ها، پول‌پرست‌هایی هستند که روی هر چیزی قیمت می‌گذارند و زندگی را فقط از زیر گلو تا سر زانوهایشان می‌بینند.

فقط زامبی‌ها هستند که در استادیوم و پارک به تماشای اعدام می‌نشینند. زامبی‌ها هستند که وقتی پشت فرمان اتومبیل می‌نشینند وحشی می‌شوند و با خوی حیوانی خود رانندگی می‌کنند. تنها زامبی‌ها هستند که کارخانه تاسیس می‌کنند و آب کاه را داخل شیشه می‌ریزند و به جای آبلیمو روانه بازار می‌کنند. زامبی‌ها هستند که پراید را تولید می‌کنند و می‌خرند و سوار می‌شوند و خودشان و دیگران را می‌کشند. زامبی‌ها، کودکان را نمی‌بینند و نمی‌خواهند به این اهمیت بدهند که فکر و شعور و استعداد فرزندان‌شان چطور رشد خواهد کرد.

بعد از 14 سال خبرنگاری، از کشتن بزرگسالان زامبی خسته شده‌ام. می‌خواهم تلاش کنم تا کودکان امروز، زامبی‌های آینده نباشند. به همین دلیل از 23 بهمن‌ماه شغلم را تغییر می‌دهم تا بتوانم با تمام توان و انرژی که دارم، برای بچه‌ها وقت بگذارم. تمام تجربیاتی که در این سال‌ها کسب کردم را در این راه به کار می‌گیرم تا کودکان زامبی نشوند.
می‌دانم که زامبی‌ها مقابل من ایستادگی خواهند کرد، اما شات‌گان برای همین مواقع ساخته شده است.

منبع: وبلاگ شخصی فرورتیش رضوانیه


برچسب‌ها: مردم ایران زامبی شده‌اند, زامبی, zambi
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 13:59 توسط rAmin| |

کابل مودمو خم کنید، اینترنت پشت سیم جمع میشه ...بعد یهو ولش کنین!
اینترنت با فشارمیاد تو مودمتون حالشو می برید

تذکر :

سیمو زیاد نگه ندارید ممکنه اینترنت فشارش خیلی زیاد شه ,بترکه کف اتاقتون اینترنتی شه!!!!!!!!!
بعد یه احمقی هم این کامنتو زیرش نوشته:

اینترنت من خیلی سرعتش کمه من 15 دقیقست کابلو خم کردم ولی اینترنتم هنوز جم نشده,حالا چیکارش کنم؟

:| من
کابل مودم :|
اینترنت :|
سرعت :|
ملت :))))
کسی که کامنتو گذاشته :-؟


برچسب‌ها: آموزش 100, افزایش سرعت اینترنت
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 20:0 توسط rAmin| |

عاغا ما یه مطلب طنز در رابطه با " روش جذب پسرها " گذاشتیم تو این وبلاگ

این دخترا منو کچل کردن از بس فش داد.....که چرا تو مارو مسخره کردی

اینم یه مطلب غیر طنز و واقعی در مورد روش جذب پسر

حالا برید ببینم کدوم بخت برگشته ای رو میخواین جذب کنید..!!

منم میرم تو افق محو شم...!!


1-پسر مورد علاقه شما سر كلاس دانشگاه با همه گرم می گیره و لی شما می تونید اصلا بهش توجه نكنید و بی محلش كنید ..لذا اون پسر توی ذهن خودش شما رو یك دختر نجیب و با كلاس فرض می كنه و جذب شما میشه فقط كافیه یكم خاص باشین ..رژ كمرنگ و آرایش كمرنگ می تونه تاثیر گذار باشه .
 

2-مدتیه عاشق پسری شدین اما نمی تونید بهش ابراز عشق كنید و میخواهید كه خود اون پسر به سمت شما بیاد .....یه كلك قدیمی كه همیشه جواب داده ...وقتی به نزدیكی اون پسر می رسید كمی رفتارتون رو عوض كنید و یك نوع شرم رو توی راه رفتنتون جا بدید....همیشه پیش خواهرش(اگر داشت اگر هم نداشت دختر خاله دخر دایی كفایت می كنه ) ازش تعریف كنید تا اون هم به گوشش برسونه ..وقتی توی كوچه اونو تنها دیدن بهش سلام كنین وحال خواهرش(یا همون...) روبپرسین ..بعد از مدتی اون پسر شیفته رفتار شما میشه وشما به هدفتون رسیدین ..فقط یه چیزی كه خیلی مهمه اینه كه اون پسر متوجه نشه این رفتارها عمدیه تا این رفتار های شما رو قبول كنه و ........حالشو ببردیگه

3-راه حل سوم مربوط به دخترایی هستش كه عاشق یك پسر خیلی مذهبی میشن ..رفتن مرتب به مسجد به گونه ای كه اون پسر متوجه بشه ...بستن مقنعه های عراقی كه نجابت اشد شمارو نشون بده ...شركت متعدد و همیشگی در مراسم هایی كه اون پسر شركت می كنه به گونه ای كه اون متوجه بشه و راهش هم اینه كه خیلی طبیعی برید و ازش تایم مراسم ها رو بخواهید ..این روش برای دخترهایی كه توی شهر های مثلا مذهبی هستن جواب میده .........!!!اونوقت اون پسره میره پیش مامانش میگه مامان من یه دختر میشناسم كه هر روز توی نماز جماعت شركت می كنه ..خیلی نجابت داره ..میشه بریم خواستگاریش !

 


بقیش تو ادامه مطلب...


برچسب‌ها: جذب پسر, روش جذب پسر, راه های جذب پسران, راههای جذب پسران
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 18:49 توسط rAmin| |

یکی از فانتزیام اینه که
برم امریکا تو جلسه معرفی شرکت کنم .
همین وسط ها ی جلسه گوشی Glx ام زنگ بزنه
منم بگم sorry و به راحتی گوشی رو از جیبم در بیارم و در حالی که بقیه
دارن به من میخندند یهو گوشی یکی شون زنگ بزنه ولی هر کاری کنه
گوشی جدید apple اش از جیبش در نیاد . منم یه پوزخند بزنم و
در حالی که بقیه دارن با تعجب به من نگاه میکنند و میگند wait , wait !!!
تو افق ناپدید شم :)))))


ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﺎﻻ ... ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺑﯿﺎﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻌﺪ ﻧﮕﺎﻫﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺑﺨﻮﺭﻩ، ﺗﻮ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺑﺸﯿﻢ ، ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ ، ﺍﻭﻥ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻣﻬﻮ ﺷﯿﻢ

 

 


یکی از فانتزیام اینه که تو مه پنهان شم
بعد فانتزیایی که میان تو مه محو شن رو با دمپایی ابری خیس اونقد بزنم که صدا سگ دربیارن تو مه !!!!
والا به غرعان



یکی از فانتزیام اینه یه لامبورگینی رونتون بخرم پشتش بنویسم
(عاقبت فرار از مدرسه)
برینم تو سیستم آموزش پرورش



ﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺑﺸﻢ ...
ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻔﺘﻦ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺍﻣﻀﺎ ﺑﮕﯿﺮﻥ...
ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﯾﻪ ﺍﺳﺘﺎﻣﭗ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﯿﺐ ﮐُﺘَﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﺑﯿﺎﺭﻡ، ﺑﮕﻢ:
ﺍﻣﻀﺎ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻣﯽﺯﻧﻢ!
:|




يکى از فانتزيام اينه تو خيابون دوس دخترم و با يکي ببينم بعد من برم نزديکش يه تف درشت ابدار بکنم تو صورتش بگم لياقتت همينه بعد يه دوست دختر خارجى خوشگلم با يه پورشه بياد بگه '' ehsan come on '' بعد منم بگم '' Ok baby i am coming '' بعد تو افق محو بشيم و جى اف اوليم از بغض بميره يه تف ديگه رو جسدش کنم :|
به روح هم اعتقاد ندارم




یکی از فانتزیام اینه که
کنترل تلویزیون خونمونو بردارم
بـرم دم این مغازه های صـوتی تصویری
این تلویزیونایی کـه گـذاشتن پشت ویترینو خاموش کنم!



بقیش تو ادامه مطلب...




برچسب‌ها: یکی از فانتزیام اینه که
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 18:38 توسط rAmin| |

ضد حال یعنی اینکه دستتو بکنی تو دماغت و در بیاری ببری زیر میز دستت بخوره به محتویات دیروزی!!
برچسب‌ها: پلشت, ضد حال, باحال, حالگیری
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 1:27 توسط rAmin| |

دوس دارم برم خواستگاري ..
پدر عروس ازم بپرسه
خوب آقا دوماد عزيز ، خونه .. ماشين ، كار ، پول چيا دارن ؟؟
بعد منم قاطي كنم كليد هـاچ بكــُـ پرت كنم تو صورتش بگم من اومدم خواستگاري ، نيومدم خريد و فروش ديـوس !
يارو پدره هم سويچ پرايدمو ببينه و يه برق خاصي تو چشاش بياد بعدشم بيوفته به پـام كه بيا دخـدرمو بگير و همش مالِ‌ خودت و اينا
منم بي توجه پرايد 20 ميليونيم رو بيخيال شم و توي افـق محـو شم ...
يه همچين آدم دست و دل بازي هستم من

 


برچسب‌ها: مطلب سرکاری, طنز, داستان باحال, داستان خنده دار, پراید 20 میلیونی
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 0:47 توسط rAmin| |

چنین گفت رســتم به سهـــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل
مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی خود
شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت
اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود
رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب
که مامش ترا می نمــــاید کبــــــاب
اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم
دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم
خودت را مکن ضــــایع از بهــرا
وبه دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو
دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس
فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس
توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی
چرا رشــته ات را پزشـکی زدی
من ازگـــــــــور بابام، پول آورم
که هــرترم، شهـریه ات را دهـم
من از پهلــــــوانانِ پیــشم پـــسر
ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر
چو امروزیان،وضع من توپ نیستبُ
وُد دخل من هفـده و خرج بیست
به قبـض موبایلت نگـه کرده ای
پــدر جــــد من را در آورده ای
مسافر برم،بنـده با رخش خویش
تو پول مرا می دهی پای دیـــش
مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود
که دور از من اینگونه لوست نمود
چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر
بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر
ولـی درس و مشق مرا بی خیـال
مزن بر دل و جان من ضــد حال
اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم
ازآن به که یک وقت دپرس شــویم


برچسب‌ها: مطلب سرکاری, طنز, داستان باحال, داستان خنده دار, طنز رستم و سهراب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 22:14 توسط rAmin| |

مشـــغول رانندگي تو جاده ام... از فاصله دور پلـــيس واسم دست تکون ميده و ابراز ارادت ميکنه ! خيلي آدماي با محبتي هستــن ! چطوري از اين فاصله منو شــــناختن !؟ يکيشون جوگير ميشه تا وسط جـــاده مياد! ... با حرارت خاصي واسم دست تکــون ميده !! چراغ ميزنم وبا حرکت دست به ابرازعلاقه شون جـــواب ميدم ! دفترچه و خودکار تو دستشه ؛ ميخواد ازم امـــضا بگيره ،اما الان وقت ندارم باشه واسه بعـــد ! اشک تو چشام حلقه ميزنه از اين همه احساسات پاک و بي آلايش...[گریه][گریه]



برچسب‌ها: مطلب سرکاری, طنز, داستان باحال, داستان خنده دار, آقا پلیس مهربون
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 13:17 توسط rAmin| |

تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر...اون افتاد زمین سریع رفتم بلندش کردم و گفتم:واقعا عذرخواهی میکنم!وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنیه که جلوی مغازه هامیذارن! اطرافم ­و که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه! بهش گفتم: خنده داره؟؟ من فکر کردم آدمه!یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم همونم یه مانکنه


برچسب‌ها: طنز, داستان طنز, مطلب طنز, خنده دار
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 9:47 توسط rAmin| |

يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه نظرت چيه دكتر؟! دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده... يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل! همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!!! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفرديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود!

برچسب‌ها: طنز, داستان طنز, مطلب طنز, خنده دار
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 16:11 توسط rAmin| |

یه نفر توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین !

یارو میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست کارتا ایناشم پیشه من نیست…
*من صاحب ماشینو کشتم جنازشم انداختم تو صندوق عقب.چاقوشم صندلی عقب گذاشتم.حالام داشتم میرفتم از مرز فرار کنم که شما منو گرفتین
*مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میدهد و در خواست کمک فوری می کنه فرمانده اش هم به او می گه که کاری نکند تا او خودشو برسونه
*فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می رسوند و به راننده می گوید
*اقا گواهینامه؟
*گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می دهد.
*فرمانده می گه اقا کارت ماشین؟
*کارت ماشین که به نام خودش بوده در میاره و می دهد به فرمانده
*فرمانده که روی صندوق عقب چاقویی پیدا نکرده عصبانی دستور می دهد تا راننده در صندوق عقب را باز کند.
*یارو در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست
*فرمانده که حسابی گیج شده بود به راننده میگه “پس این مامور ما چی میگه؟
*طرف می گوید:چه میدونم والا جناب سرهنگ.لابد الانم می خواد بگه من ۱۸۰ تا سرعت می رفتم*


برچسب‌ها: مطلب سرکاری, طنز, داستان باحال, داستان خنده دار, راننده ی باهوش
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 21:48 توسط rAmin| |

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. '' آيا اين تبر توست؟ هيزم شكن جواب داد: '' نه " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبرتوست؟ جواب داد: آره.


فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد

يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه )هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
هيزم شكن فرياد زد '' آره ''
فرشته عصباني شد. تو تقلب كردي، اين نامرديه ،هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز '' نه'' ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز ''نه'' ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره .
اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي، اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره!!!!


برچسب‌ها: جذب دخترها, جذب آفایان, دروغ گفتن, طنز
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 13:23 توسط rAmin| |


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت . روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدهید " . ۱۰ دلار هم همراه کاغذ بود . قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود ، تعطیل کرد و بدنبال
سگ راه افتاد . سگ درخیابان حرکت
کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعدازخیابان رد شد . قصاب به دنبالش راه افتاد . سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی بیاید . دوباره شماره آنرا چک کرد ، اتوبوس درست بود سوار شد . قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد . اتوبوس درحال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان
سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .
اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد . قصاب هم به دنبالش . سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد . سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت . مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد . قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی دیوانه ؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم . مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت : تو به این میگوئی باهوش ؟ این دومین بار در این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کند !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه : مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .

و دوم اینکه : چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه : بدانیم دنیا پر از این تناقضات است .

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم . Afarin!!!!

برچسب‌ها: زود قضاوت نکن, طنز, سرکاری, داستان باحال
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 12:31 توسط rAmin| |


یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده
باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات
داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من
بخونم!
از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من
وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ...، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست
پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...
مژی هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری
دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه
و ...
بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد
تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر
مژی کوبید و گفت :
منو چی فرض کردی؟
اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟
و اینگونه بود که مژی هنوز مجرد ا


برچسب‌ها: اسکول بودن دختر ها, جذب پسرها, طنز, سرکاری
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 22:54 توسط rAmin| |

مابا جیب خالی شاهکار تولید میکنیم ، انقد گشنه ایم بعضی شبا پلیس میخوریم..!!

خب خب خب....بلاخره بعد از حدود یک سال این وبلاگ آپ شد ..!!

راستی سلام .....تو چرا ذوق کردی؟؟ببند الان....ببند....خوبه....

بروبخون...بچه پرو

English

In spring last year we were all gone for pilgrimageWhile back, pretty and kind girl who was with us.My heart was begging me to:"Go, tell her I love her ..... whatever wants to be, be! and what wants to say, say!"I told my secret heart, and I heard this in response:"Boy! how you're ignorant! you come for pilgrimage or to ogle?"
Arabic
في ربيع العام الماضي كنا قد ذهبوا جميعا للحجحين يعود، وفتاة جميلة النوع الذي كان معنا.كان قلبي التسول لي :"اذهب، وقل لها أحبك..... لها أيا كان يريد أن يكون، يكون! وماذا يريد أن يقول، ويقول"!قلت لقلبي سرا، وأنا سمعت هذا في الرد :"بوي! كيف أنت جاهل! جئت للحج أو للغمز؟"
German
Im Frühjahr letzten Jahres waren wir alle für Wallfahrt gegangenWährend zurück, hübsch und freundlich Mädchen, das war mit uns.Mein Herz war mir zu betteln:"Geh, sag ihr, ich liebe sie ..... was auch immer sein werden! Und was sagen will, sagen will!"Ich erzählte meine geheime Herz, und ich hörte als Antwort:"Junge! Wie Sie unwissend bist Du gekommen, Pilgerfahrt oder liebäugeln?"
French
Au printemps l'année dernière nous étions tous partis pour le pèlerinageBien que le dos, jolie et gentille fille qui était avec nous.Mon cœur était pour me supplier de:«Allez, lui dire que je l'aime ..... tout ce veut être, l'être! Et ce qui veut dire, mot à dire!"J'ai dit à mon cœur secret, et j'ai entendu cela à la suite:«Boy! Comment vous êtes ignorants! Vous venez de pèlerinage ou à lorgner?"
Italian
Nella primavera dello scorso anno eravamo andati tutti al pellegrinaggioTempo fa, bella e gentile ragazza che era con noi.Il mio cuore era pregandomi di:"Va ', dille che io amo lei ..... qualunque cosa vuole essere, essere! E che cosa vuole dire, dire!"Ho detto al mio cuore segreto, e ho sentito questo in risposta:"Ragazzo! Come sei ignorante! venite per pellegrinaggi o ad occhieggiare?"
Korean
모든 순례에 대한 봄에는 작년에 우리가 있었을 사라수개월 전에, 예쁘고 친절한 소녀 누가 우리와 함께했다.내 마음이 나를 위해 구걸했다 :"말해, 가서 그녀를 난 뭐든간에 있어야 해! 그리고 무슨 말을,하고 싶은 말은 싶은 그녀 ..... 사랑해!"내 비밀 마음을 얘기, 그리고 대한 응답으로이 말씀을 듣고 :"이봐! 당신은 무식한 방법이야!거나 순례 온 추파를 던지다가?"
Spanish
En la primavera del año pasado estábamos todo se ha ido de peregrinaciónTiempo atrás, muy amable y una niña que estaba con nosotros.Mi corazón me pedía:"Ve, dile que la amo ..... lo que quiere ser, ser! ¿Y qué quiere decir, por ejemplo!"Le dije a mi corazón secreto, y oí esto en la respuesta:"Muchacho! ¿Cómo estás ignorantes! Usted viene de peregrinación o comerse con los ojos de?"
Russian
Весной прошлого года мы все пошли на паломничествоНекоторое время назад, довольно и вид девушка, которая была с нами.Мое сердце было просил меня:"Пойди, скажи ей, что я ее люблю ..... все хотят быть, то быть! А что хочет сказать, говорю!"Я сказал мою тайну сердца, и я услышал это в ответ:"Мальчик! Как вы невежественны! Вы приходите на паломничество или строить глазки?"
Chinesse
在去年春天,我们都去朝圣前阵子,漂亮,善良的女孩谁是我们的。我的心哀求我:“去,告诉她我爱她想要什么.....是,是!想说什么,说!“我告诉我的秘密的心,我听到的反应是:“小子!你如何无知!你是来朝圣或抛媚眼?“
و بالاخره ایرانی:

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت...... برگشتنی یه دختر خوشگل و با محبت..... همسفر ما شده بود همراهمون میومد.... . به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت..... میگفت بروووو..... بهش بگوووووو..... دوستت دارم.....خیلی زیاد..... هرچی میخواد بشه بشه.....هرچی میخواد بگه،بگه..... راز دلم رو گفتم..... اینو جواب شنفتم .….تو زواری!پسر!چقدر نادونی! اومدی زیارت یا که چشم چرونی؟


اینم شاعر میگه:

ترجیح میدیم بگن اوباشیم نه مثه تو گرد و تو خالی مثه O باشیم..!!

داش رضا شما حرفی ...سخنی.... چیزِِی...؟

نیشتو ببند..!!


خدافظ



برچسب‌ها: دیروز امودم خونتون نبودی, شعر طنز, عباس قادری, شعر خنده دار
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 23:36 توسط rAmin| |

تا چند روز دیگه میام که باز بترکونمتون...!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 20:32 توسط rAmin| |

ببین بچه جان ....این یه Reposte

 

هه هه...

این یه Reposte ..... البته خارجیا میگن Reposte ها....اااااااااااااااااا بزار ببینم من چی بگم؟؟

خب من میگم مطلب 2.....مطلب بدی هم هست..... ولی هرز چند گاهی آدم باید یه کاره بد بده بیرون که انتظار بازدیدکنندها بیاد پایین.....می دونی چی میگم؟؟

اگه نه، .....نه مضمون خاصی داره..... نه چیزی...... توشم همش الکی.....

هو هو هو هو ها ها ها هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو ها ها هو هو ها هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو ها ها هو هو ها هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

 

 

از دیشب شریده رو ذهنم پستام.....منم از صبح کردم نوشخوار.....مطلبو که ببینم اگه خوشمزست واسط بزارمش تو وبلاگ...!! بیا

 نه.... دهنیه.....ازونجاییم که مریضم من ،  سریع بغل کن مسترارو ، قفل کن درارو ، چون میزنی تگری حتما...!!

ببین انقد عجیب و غریبم من ، مردم چشماشونو همچین میمالن و نــــــــگاه میکنن که اینگار تو صــــــفـیـنـم مـــــن...!!

عربا هم میدونن بزرگم تو وب ، همینم من که صدام نمیکنن رامین ....پس چی؟....بهم میگن اکبر..!!

اگر بخواد به مخم فشار بیاد ، زیر فشار کمه کم وبلاگم میزاد.....اونم 2قولو....سنگین و تپلو

یه نگا بنداز ببین آب وسله؟....اگه وسله به مخت راحت فشار بیار ....دستمال اون بغله....سیفونم بکشی که دیگه حله، درد نکنه دستت  ...!!

ازون الکیام یا خودمم داری شک بهم؟؟..... پروفایلم و باز کنی میبینی اصله  ....!!

 

هو هو هو هو ها ها ها هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو ها ها هو هو ها هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو ها ها هو هو ها هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

 

من بازم بی لینک و اسم وبلاگت پیشتم ، به راحتی.....

بدون گذاشتن کامنت و نظر بیخ ریشتم.....صدام میاد تصویر نیست؟ .....اینم میشه حل

کافی الف و ب رو مثل کهکشان طنز بچینی و قبل از blogfa بنویسی و منو ببینی...!!

 

واسه قهوه ی تلخ ، هزینه کردن......ولی لازم نبود اصلا....

چون همین وبلاگای مسخره......بسن که ، هاهاها................بگیره خندت

ما نمی نویسیم.....هر چی کیبورد دیدیم خوردیم با هسته.....وبلاگارو هم یا کره کردیم یا مزه....یه مطلبم قورت بدم میشه یه وبلاگه خسته ، آدرسشم بنویسید.....شکمه بنده....!!

 

دشمنا مثه 9 کله گندن ، بدم نشون بهت؟؟....با مطلب مثه سیب تقسیمشون میکنیم ، یک

ما پستامون موتوره بوگاتی روشه.... !!

 

هو هو هو هو ها ها ها هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو ها ها هو هو ها هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو ها ها هو هو ها هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

هو هو هو هاهاهاها ......میخندم

 

 

 

شاخ ترین مطلبی که تو عمرت دیدی....!!!

 


برچسب‌ها: شعر شاخ, شعر طنز, خنده دار, وبلاگ نویسی
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 14:21 توسط rAmin| |

سلام...!!

شما امروز با این مطلب به یه حقیقت خیلی مهم در زندیگیتون پی خواهید برد ولی قبلش چنتا نکته هست که باید بگم:

1-تولد 1سالگی وبلاگم بوده که رد شده ....چند وقت دیگه هم دندون در میاره و بعدشم میره مدرسه...!!

2-دانستن این حقیقت خیلی سخته ، پس اینجانب خواهشمند است جنبه داشته باشید....!!

3-بــــعد ...آها...تشکر میکنم از دوست خوبم نانا که پای صابت وبلاگمه  ...بازم مرســی...!!

 

خب دیگه لوس بازی بسه بریم سراغ حقیقت....!!

حقیقت اینکه شما یه احمقی.....بدون تعارف گفتم....چون مدارکش موجوده و بهت ثابت میکنم...!!

دلیل اول:

شما هیچ وقت نمیتونید تمام 32تا دندونتونو با زبونتون بشمارید....!!

دلیل دوم:

شما الان دارید این کار و انجام میدید...!!

دلیل سوم:

شما الان دارید با یه لبخند احمقانه به احمق بودن خود میخندید و به این فکر میکنید که من از کجا فهمیدیم....!!

دلیل چهارم:

شما پی بردید که احمق هستید و اگر الان به شما بگم که کف پاتون اندازه ی صورتتونه ، اینو امتحان میکنید...شک نکنید...!!

 

 

خب دیگه ....حالاگریه نکن ....!!

 

بیا این عکسو نگاه کن ....عکس یکی از بازیگران ایرانی هست که من اسمشو نمیگم...!!

فقط خواهشا افراد بالای 18سال ببینن و دخترا نگاه نکنن ....چون واقعا زشت و استغفراللهی ...!!

برای دیدنش برین ادامه مطلب...!!


 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 12:26 توسط rAmin| |

  فـــوت.... فــــوت.... صدا میاد؟ ......1.....2 ....3.....!! هوی ....تویی که اون عقب نشتی و نیشت تا بنا گوشت بازه....صدام میاد...؟؟

خب... اهم.... اهم ....روزی روزگاری بود ....یه پسری بود که بعد از خوردن یک مقدار شکست عشقی و برگشتن از پیش دوست دختر قبلیش ، قیافش این شکلی بود .....همینطور که داشته میرفته ، داشته میرفته....حالا چرا داشته میرفته؟؟ چون داشته میرفته...وقتی داشته میرفته....یهو یادش میفهمه که داره میره.....وقتی دید که داره میره یه دختری رو دید که این شکلی بود  و خیلی سانتی مانتال منتظرتاکسی بود....پسره یهو این شکلی میشه و بعد به دختره این شکلی یه چشمک میزنه....پعد دختره یکم خجالت میکشه (البته این روزا دیگه دخیا خجالت نمیکشن...!!) و یه لبخند اینشکلی میزنه...!! پسره که خوشش میاد از شدت خوشحالی ذوق مرگ میشه و نیشش تا بنا گوش به این شکل باز میشه....!!

خلاصه ....پسره یه گل از تو باغچه پیادرو میکنه و میده به دختره و با هم دوس میشن و با هم روزای خوبی داشتن و تو این فازا می پریدن   تا اینکه یه روز پسره از دختره می خواد که دختررو بدون عینک آفتابیش ببینه .....!!

دختره عینکشو بر میدار و پسره میبینه که دختره کلاجه ....در اینجا پسر مورد نظر شکل آفتاب پرست میشه و قیافش به ترتیب از چپ به راست عوش میشه....که در نهایت می بینید که بالا آورده تو صورت دختره....!!

بعد دختره که میبینه سبز شده .....دلش این شکلی میشه و لبش این شکلی و بعدا این شکلی ....!!

بــــعله....پسره که شکل دختره یادش میاد خندش میگیره و قیافش اینشکلی میشه و چند قدم اون طرف تر دوباره یه دختری و می بینه و روز از نو روزی از نو....!!

 

خب ...این مطلب چنتا نکنه داره که من باید واستون تشریح کنم...!!

1-نکته ای که خیلی مهمه و جزء سوالات کنکور هم هست اینه که (( یه دختر مثه اتوبوس می مونه , اگه رفت اصلا نگران نباشید چون چند دقیقه بعدش یه دونه دیگه میاد...!! ))

2-هیچ وقت جیبتونو به خاطر یه دختر خالی نکنین یعنی (( هیچ وقت واسش گل نخرید ، چیزی که زیاده گل تو شهر و تو با غچه ها...!! ))

3-همیشه قبل از فاب شدن با کیس مورد نظر ابتدا یه بازرسی کامل بکنیدش که یه وقت ((مثه این دختره کلاج یا مورد دیگه ای نداشته باشه...!! ))

4- نکته ای که خیلی مهمه و جزء سوالات کنکور هم هست اینه که (( یه دختر مثه اتوبوس می مونه , اگه رفت اصلا نگران نباشید چون چند دقیقه بعدش یه دونه دیگه میاد...!! ))

5-به تو ربطی نداره که نکته ی 1 و 4 باهم یکی هستن...!!

6-این شکلکه داشت یادم میرفت که یادم اومد .... اونم خودمم که چقد موذیم...!!

 

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 20:34 توسط rAmin| |

یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن…

 

یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

 

یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…

 

یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟

 

یک پزشک: راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه…

 

یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…

 

یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…

 

یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست…

 

یک چترباز: پس چترم کو؟

 

یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…

 

یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

 

یک خونآشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

 

یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!

 

یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…

 

یک دوچرخه سوار: نخیر تقدم با منه!

 

یک دیوانه: من یه پرنده ام!

 

یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟…

 

یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…

 

یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…

 

یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…

 

یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند…

 

یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

 

یک مهندس کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…

 

یک گروگان: من که میدونم تو عرضه شلیک کردن نداری…

 

یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره…

 

یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…

 

یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!

 

یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟

 

یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم…

 

یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 17:16 توسط rAmin| |

سلام...!!

بازم اومدم با  یه پست BOMB  دیگه...!!

فقط خواهشا... التماسا....تمنآ....دخترا این مطلبو نخونن....هرچند که این مطلی مخصوس دخیا نوشته شده ولی از من میشنوید نخونید ...چون ممکنه که بعد از خوندن....مشکلات روانی پیدا کنید یا که در حال خوندن بالا بیارید...!!

البته ابن پست پلشت نیست....ترسناکه و فــــجـــیـــحـــه...!!

خوددانید...!!

 

روش های شکنجه ی دخترا به سبک رامین...!!

 

اول زیاد خشن کار نمیکنم و خیلی رمانتیک شروع میکنم...!!

 

در اول کار شما میتونید وقتی در یک مجلس مهمانی خانوادگی نشستین ..... یک عدد سیب  را پوست کنده . و نوک چاقو فرو کنید....

سپس از دختر مورد نظرتان بخواهید که در همان حالت سیب را گاز بزند ....وقتی که دختره دهنشو باز کرد که سیبو گاز بزنه.....شما با تمام قدرت چاقو را به سقف دهان فرد مورد نظر فرو کرده تا از بین ابروهای آن فرد نوکه چاقو بیرون بیاید...!!

در این لحظه خون شدیدی از دهان و صورت آن دختر به بیرون فرچان میشود و شما خیلی ریلکس او را تا آشپزخانه کشیده و از سقف آویزان میکنید روی اجاق گاز(در اینجا هنوز دختر مورد نظر زنده است..!!)....سپس گاز را تا آخر زیاد کنید و همانطور که فرد مورد نظر از ناحیه مو مشغول سوختن است و آتیش داره میرسه به سرش....شما با یه چکش سنگین از ناحیه بغل صورت....یه ضربه ی فوق شدید به فرد مورد نظر زده تا کله ی او بترکد و بپاشد روی شعله های گاز....!!شما در اینجا میتوانید کمی استراحت  کنید

و یه خوراک مغز بزنید به بدن......!! تا شما خوراک مغزتان را بخورید فرد مورد نظر سرتا پا سوخته و فقط انگشت گوچیکه ی پاش مونده که هنوز سالم است....!! شما آن فرد را با کپسول آتش نشانی خاموش کرده و با یک عدد قیچی باغبانی....انگشت کوچیه پای طرفو که هنوز نسوخته را قطع کرده و با یک عدد رنده ، شروع به رنده کردن آن می نمایید...!!

 

 

شکنجه به روش خشن تر...!!

ابتدا با یک عدد قیچی ....زبان دختر مورد نظر را بریده و داخل دهان آن فرد یه مشت نمک بریزید و سپس دهان فرد مورد نظر را با منگنه بسته تا حسابی به اجر معنوی این کار برسید..... !!

سپس شما مقدار 5 کیلو روغن لادن را درون یه قابلمه بزرگ بریزید و بگذارید تا جوش بیاید...!!

سپی به سراغ سوژه باز گشته و دو بسته پونز را درون بدو او فرو کرده و دستان اورا به دیوار یا صندلی میخ کنید...!!

در اینجا شما با یک عدد دلر میتوانید زانو های دختر مورد نظز را سوراخ کرده و داخل سوراخ ها اسید بریزید ...!!

در اینجا شما متوجه میشوید که روغن جوش آمده ....سپس از موهای دختره میگیرین و تا آشپزخانه میکشیدش و کلشو میکنید تو روغن های داغ و میزارید به مدت 15 دقیقه قل بزند....سپس که را دراورده از تو قابلمه و با آره کله را از بدن جا کرده و با چند تکه گوجه فرنگی و کاهو تزئین کنید و کنار بگذارید...!!

بقیشو بزارید فریزر واسه بعد...!!!

 

خب فعلا بسه....دیگه حوصله نوشتن ندارم.....اگه خوشتون اومده بگین تا پست بعدی و روش های نوین تری بگم واستون...!!

 

فعلا برین همینارو امتحان کنید تا بعد...!!

 

در ضمن جاداره بگم که :

جایزه بهترین وبلاگ نویس نقش اول مرد:رامینه باحاله طنزیمی برای پست ترسناک...!!

 

 

 

   

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 14:14 توسط rAmin| |

سلام...!!

قبل از خوندن این پست باید بگم که این مطلب مربوط به وضعیت دخترها دو شب قبل از شروع کنکور است...!!

 

دختر خانم های عزیز  احتمالا هنگامی که این نوشته را می خوانید یا زیر سرم مشغول  نگرانی برای سه صفحه آخر کتاب ادبیات 1هستید که فقط آن را 2 دور خواندید یا از آنجایی که بازگشت همه به سوی اوست ، شما هم نامردی نکردید و درحال بازگشت به سوی او تشریف دارید... از شدت استرس...!!

یکی از دلایلی که در سالهای اخیرتعداد پسرها 5 برابر دختر ها شده همین موضوع است که یک پنجم دخترها زیر استرس جان به جان آفرین تقدیم میکنند ، باقیشون هم هم بعد از کنکور شخصا تقدیم میکنند..!!

 

گروهی دیگری نیز وجود دارد که دچار رویا بینی می شوند ...یعنی تا کتاب را میگیرند جلوی چشمانشان نرم نرمک از بین خطوط کتاب و نوشته های جزوه شان ، ناگهان پوزه ی یک اسب سفید بیرون پریده و در رویا های شان مردی سوار بر اسب سفید آیفون خانه شان را به صدا در میآورد که (( اومدیم از دخترتون جزوه بستونیم اگر اجازه بدین..!!)) شما هم ابتدا ناز می کنید و می گویید : (( با اجازه ی بزرگتر ها خودم می خوام  درس خوندن رو ادامه بدم ، جزورو لازم دارم..!!)) اما چند روز بعد خودتان کپی میگیرید و میفرستید دم خانه ی مرد رویاهایتان..!!

گروهی دچار بیماری های عجیب میشوند..!!

من که نمیدونم این دردهارواز کجاشون درمیارن ...تا مادرشان میگوید که چرا درس نمی خونی ، اول یه لیوان آب قند می خورند و چنبار غش میکنند و بعد میگویند لوزالمعدم تیر میکشه و نمی تونم تمرکز کنم...!! مادرشان هم می گویند (( الهی درد و بلای دخترم بخوره توی سر پسر الافم که یکسره تو اینترنت وله...!!

 

بلا استثنا همگی وقت روانشناسی میگیرند که به جناب روانشناس توضیح دهند که حس میکنند پدرشان گزینه دو و مادرشان تست قلم چی..!!و با روانشناس مشورت میکنند که واسه روز کنکور کدوم مانتئشو بپوشه که تابلو نباشه...!!

 

یه عده هم که هنوز کنکور نداده از ترس اینکه کجا قبول شوند دست خود را تا آرنج داخل سوراخ پیریز برق کرده و دچار عمل کنتاک شده و یا خود را از بالای برج میلاد به سمت پایین پرچان میکنند...!!

آخرسر هم 98 درصد قبولی دانشگاه ها میشود دخترها ..خب یکدفعه به جای ، سردر دانشگاه بنویسند:((دبیرستان دخترانه)) مارو راحت کنن..!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 15:50 توسط rAmin| |

 شما سعی کنید قبل از مربی وارد خودرو شوید و آدامش خود را که از دیشب در حال جوییدن آن هستید را بر روی صندلی مربی بگذارید و مقداری چسب قطره ای روی دستگیره ی درب مربی بریزید....!!

 

وقتی که دست مربی چسبید و هنگامی که او مشغول جدا کردن دست خود است ، با تمام قدرت دست او را گرفته و به طرف خود بشکشید نا دست او جدا شود..!! (البته اون دست دیگه دست نمیشه)

 

وقتی که مربی از شما میخواهد تا کمربند ایمنی خود را ببندید ، شما با یه نگاه تحقیر آمیر و لحنی مسخره در حالی که به کمبند شلوار خود اشاره میکنید بگویید من کمربندم را بسته ام.....!!

 

وقتی مربی به شما میگه که بزن دنده 1 و یکم گاز بده و پاتو یواش از روی گلاچ بردار ، شما میزنی دنده 1 و گازو تا ته میگیرو پاتو از روی گلاچ بر نمیداری...!!

بعد مربی میگه گفتم یکم گازبده و پاتو یواش از روی کلاچ بردار ،

دراینجا شما باید اصلا گاز ندین و پاتونو از روی کلاچ بردارید تا ماشین خاموش شود...!!

 

بعد مربی خیلی خونسرد میگه اشکالی نداره عزیزم دوباره استارت بزن ،

در اینجا شما بدون اینکه دنده را خلاص کنید ، استارت میزنید تا ماشین مانند یه وزق به جلو بپرد..

 

خلاصه ماشین را روشن می کنید و با دنده 1 راه می افتید به جایی میرسید که مربی از شما می خواهد که ترمز کنید...در اینجا شما با تمام قدرت پای خود را روی ترمز کوبیده تا کله ی کچله مربی به شیشه بخوره و شما حال کنید....!!

درصورتی که مربی از شما خواست تا راهنمای سمت چپ را بزنید و آرام به سمت چپ بروید، شما برف پاکن ها را روشن نموده و کمال آرامش به راست بپیچید..!!

برای انجام دور زدن 3 فرمان ، شما ابتدا گاز را تا دنده ی 3 پرده و ترمز دستی را کشیده و فرمان به سمت چپ می چرخانید...در اینجا با یه نگاه معصومانه به مربی خود نگاه کنید و سپس پایتان را از روی کلاچ بردارید تا ماشین خاموش شود..!!

در این قسمت آموزش شما ملاحظه می کنید که مربی شما از ناحیه پس سر در حال کچل شدن است و از شدت عصبانیت دود از کله ی کچلش بیرون می آید..!![عصبانی]

شما سعی کنید داستان یه فیلم عاشقانه 2 ساعته ی هندی را همراه با جزئیات کامل برای مربی تعریف کنید تا از خستگی درباید..!!(سعی کنید صداتونو مثه همون شخصیت فیلم کنید)

 

اگر در چراغ قرمز چنتا بچه سوسول کنار شما تو ماشینشون بودن ، سعی کنید با اونها کل کل کنید و کل سرعت با اونها بندازید و هموجور لایی بکشید..!!

در اینجا مربی شما از شدت خشم سکته ی انژکتوری زده و دار فانی را وداع گفته و شما یه ناهار در مجلس ختم آن مرحوم نوش جان می نمایید..!!

 

بله همینا دیگه....!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:34 توسط rAmin| |

  خب خب خب ..!!

بالاخره بعد از یه مدت طولانی اومدم دوباره..!!

اه اه اه......کثافت حالم بهم خورد....گفتم اومدم....ولی نگفتم که دماغ بادمجونیتو بچسبونی به مانیتور..!!

میخواستم یه پست پلشت بزارم ُ چون خیلی وقته نزاشتم....ولی چیزی به این مغز شیش دانگم نرسید..!!(راستی:وبلاگ کهکشان طنز ، آماده ی دریافت پیشنهادات و سوژه های خفن باحال ، از شما بازدیدکنندگان خنگ است..!!)

هم اکنون نیازمند دریافت یاری پلشتتان هستیم..!!

خب حالا اصل قضیه..!!

فقط یک روش واسه تفریح سالم در پارکها..!!

مسترا عمومی..!!

(البته این روش در پارکهای بزرگ جوابگو است)

شما خیلی با کلاس و شیک و پیک ....با دوستان 3*4 خود ، به یکی از مسترا های عمومی پارک مراجه نموده و با صدایی مانند آلندلون ، داد میزنید که : (( برادرا توجه فرمایید : موتورخونه ی پارک دچار اختلال شده و دمای آب لوله کشی به نقطه ی جوش رسیده.....لذا اینجانب خواهشمند است از آب مستقیم جهت مراسم رفع پلشتکاری استفاده نکنید ...شما عزیزان میتوانید از دستمال کاغذی ، کاغذ ، قسمتی از لباسی که پوشیدین و غیره استفاده نمایید....البته شما عزیزان میتوانید آب را داخل آفتابه یا در صورت در در دسترس بودن از نعلبکی جهت فوت کردن و خنک کردن آب استفاده کنید..!!))

 

از نسل میمنویم یا آدم

 از نسل میمنویم یا آدم (هر دو پاسخ درست است اما !)

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید:’مامان؟ نژاد انسان ها از کجا آمده اند؟

مادر جواب داد: ‘خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد.’

دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید. 

پدرش پاسخ داد: ‘خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد.’ 

دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: ‘مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید

ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته میمون ها هستند…من که نمی فهمم!’

مادرش گفت: ‘عزیز دلم خیلی ساده است.  

من بهت در مورد خانواده خودم گفتم و بابات در مورد خانواده خودش ..!!

خب دیگه .... بستونه.... برین فعلا همینارو واسه بچه محلاتون تعریف کنین و خوشحال باشین..!!

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:16 توسط rAmin| |

 

خوب... بازهم مثل همیشه چند توصیه قبل از خواندن پست برای افراد بی جنبه ..!!

....این مطالب برای افراد زیر 3 سال ممنوع میباشد..!!

....هرگونه استفاده ی بی جا از این توصیه ها ، سبب شاد شدن روان شما و شادروان شدن میشود..!!

....والدین گرامی:در روز سیزده بدر ، خواهشآ مراقب بچه ها و گلهای باغ زندگی خود نباشید و فقط به فکر هرچه بهتر انجام دادن توصیه ها باشید..!!

                             باتشکر : میریت محترم وبلاگ کهکشان طنز..!!

 

...توصیه ها...

1-شما میتوانید با اجاره ی یک عدد کامیون ، خانواده ی گرامیتان را از پشت کوه جمع آوری نموده و به طرف محلی که میخواهید سیزده را بدر کنید بشتابید..!!(البته بهتره مکانهایی که انتخاب میکنید مکانهای شلوغ باشد مانند :پارک ، جنگل ،... )

2- در هنگام بازی کردن فوتبال میتوانید از تماشاگر نماها و لیدر های بی ادب استفاده کنید تا با استفاده از الفاظ رکیک  و پرتاب کردن اشیا به طرف بازیکنان، به گرمتر کردن بازی و کانون خانواده و ترکاندن خانواده های دیگر ، کمک کنید..!!

 

3-شما میتوانید با رفیق های ناباب و آپاچی منش خود ، با یک عدد پیکان مدل 48 گوجه ای ، و تعدادی CG125 باک قرمز با انوع بوق ها با صدا های مختلف ، به محل مورد نظر رفته و با انجام انواع حرکات نمایشی با موتور(تک چرخ 3 پشته ، ایستادن روی موتور در حال حرکت ، پرش از روی سرعت گیر با تمام سرعت..!! ) و زیاد کردن سیستم خودرو با موزیک های جوادی فضای شادی برای هموطنان خود ایجاد کنید..!!

 

4-شما میتوانید در جنگل ها تاب هایی ببندید که وقتی شما را تاب می دهند اگر پرت شوید ، از همانجا به سوی دیار باقی بشتابید و شادروان شوید..!!

 

5-در مکان های عمومی مانند پارک ها ، گزینه ای وجود دارد به نام مسترا ..!! که این گزینه خودش دوتا گزینه دارد به نام مسترای آبجی ها و مسترای داداشی ها...!!در این جا شما تنها کاری که می توانید بکنید این است که تابلوی این دو مکان اضطراری را باهم عوض کنید و خودتان با حفظ حریم 15 متر ، شاهد جنگ جهانی سوم و ترکیدن خواهران و برادران و پاشیدن آنها روی در و دیوار باشید...!!

 

6-درختان وسیله ی بسیار مناسبی برای سرگرم کردن یه ملت در روز سیزده بدر است...!!

شما میتوانید یکی از درختان خوشجل موشجلای مکان مورد نظر را آتش زده و از دور شاهد صحنه ی دراماتیک و احساسی این حرکت انسان دوستانه باشید و خیلی ریکس خونسردی خود را حفظ کرده و در یک حرکت بشر دوستانه با شماره ی 125 تماس گرفته و آدرس اشتباهی به آنها بدهید و دوباره به نظاره ی جلیز ویلیز کردن افراد خوردسال لای درختان بشینید..!!

 

7-شما نیز میتوانید در مکانهایی که مجهز به رودخانه است ، با استفاده از یک عدد جت اسکی و تعدادی ناوشکن ، تفریحات سالمی ماند جنگ خلیج 2 و عملیات دلتا انجام بر پا کنید...!!

 

8-در هنگام بازی بدمینتن شما میتوانید بجای  زدن توپ با راکت ، کله ی پدر گرامی خانواده ی بغل دستی را نشانه گرفته و با رمز یا زهرا ، و با تمام قوا راکت مورد نظر را شلیک کنید..!!

 

9-با توجه به اینکه این وبلاگ به عروس ها و مادر شوهر های گرامی ارادت خاصی دارد ، یکی از راههای پر درآمد و بسیار مهیج این است که شما خودتان را به شکل یه عدد فالگیر دراورده و به سوی عروس خانواده ی مورد نظر رفته و فال او به صورت زیر   بگیرید!!

((""به به عجب خانمی ....

خانم جان فالت بگیرم؟؟

اقبالت بلنده....دستت بخشنده ی ....شوهرت دوست داره..

ولی یه زن تو فالت میبینم..!!

یه پیرزن گرازی کف دستت می بینم که خیلی عوضیه...

شبیهه مادر شوهرته...."))

و خلاصه ازین حرفا که ماشالا خودتون اوستایین.!!  

 

10- و توصیه ی آخر.... برای روشن کردن آتش ، شما میتوانید از اموال عمومی استفاده کنید...!!

اموال عمومی مانند : تلفن عمومی ، دستگاههای خود پرداز ، مسترا ، درخت ، بچه ی زرزرو ، .....!!

 

اه..... اه...... اه ...

حالم یه جوری شد....جم کن اون لب و لوچه رو.....اه..... اه.... اه...!!

جنبه ی طنز نداری چرا مثه بز میخندی؟؟

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 18:12 توسط rAmin| |

 سلام..!!

این مطلب یکم طولانی ولی حتما بخونین که از دستتون میره...!!

 

چهار شنبه ی آخر سال ، خودمان را با انواع انرژی ها سرگرم میکنیم..!!

امسال هم مثل هر سال و همه سال ، در پی  اختلاف نظر در مورد اینکه شب چهارشنبه سوری 22 است یا 29 ، روز 22 اسفند یوم الشک و از 22 تا 29 اسفند هفته ی وحشت اعلام شده است ودقیقا به همین خاطر است که سالهای اخیرچند روز قبل از این شب زیبا صدای آمدنش آرامش را از همه گرفته است..!!خانواده های گرامی باید از این روز درس های زیادی بگیرند..!!مثلا بچه ها را انقدر محدود قرار ندهند که با رسیدن به چنین فرصتی خودشان را جر یا به دو قسمت مسای تقسیم کنند..!!

اما ما پیشنهاد هایی جهت خوشتر گذراندن این شب داریم که جهت استفاده ی خوانندگان جان بیام میکنیم..!!

1-      طرق سنتی...!!

بزرگی از قیلوله خویش یرون  همی آمد و بهر قضایی حاجات وارده بر مستراحی فرود آمد تا در سکوت و تنهایی شب ، از لذایذ آرامش استفاده همی کند و خویش را آسوده گرداند ، که ناگهان صدای شلیک مهیبی تن و جان آن بزرگ را بلرزاند!!

بزرگ ما هراسان  و با رعایت موازین از مستراح جستی به بیرون زد و خروشان پسرک خطا کار را همی بگرفت و بر سر و جانش فریاد برآورد که این چه بود که بر ما روا داشتی؟؟

مریدی از مریدان رند ما که احوالات قند پاره و خود شیرین و دستمال به دستی داشت ، بانگ برآورد که ایشان در چنین شبی همی طرقه کپسولی در بین مریدان پخش نمودندی و آنان را به در کردن صدا تشویق می نمودندی..!!

رند براشفت و دست در جیب تنبان نا مبارک مرید طرقه فرش کرد  و بسته ای بیرون همی کشید..!!نگاهی تلخ انداخت و پرسید:کپسولی بسته ای چند؟

مرید تعنه ناک پرسید:<<یا شیخ ، شما هم بعله؟؟!>>

رند براشفت که ای سفلگان بی مایه ، بهر تنها فرزندم خواجه محمد شاه میخواهم..!!قربانش شوم کنون در اندرونی باغ بالا جشنی برگزار کرده و به انجام حرکات موزون و غیر موزون  همی مشغول است..!!پس ترقه ی ما را تامین نمودی تا از گناه شما همی گذر کرده و بر جان و مال و ناموس مردم انداختی تا آنان هراساندی و قاه قاه خر کیف شده و با هم آوازی را در چهارگاه همایون دشی می خوانیم ، بعد قلیانی چاق نموده و دور هم دودی کنیم...!!

2-راه های  مدرن...!!

با گذشت زمان ، هدف و مقصود از آتش بازی در چهارشنبه سوری آخر سال عوض شده و مطمئنا روش ها هم با توجه به مقاصد مختلف تغییر یافته است..!!این گونه است که ما توصیه های مختلف را به خوردتان میدهیم ، تا مسئولیت عمل به آنها به پاچه ی خودتان گیر کند...!!

مثلا می توانید سهمیه ی بنزین این ماهتان را داخل پیت حلبی کرده و در محلی که همه ی اجناس (اعم از جنس موافق و علی الخصوص جنس مخالف !!)حضور دارد روی خودتان بریزید و یک عدد سیخ کبریت حرام خودتان کنید...!!اینطوری همه ی اجناس با خودشان میگویند :((وای !عجب پسر شجایی..!! لامصب ترمیناتوره..!!))

یا مثال دیگر این است که منزلتان را آتش بزنید تا همه بگویند ((وای!عجب پسر مایه داری !!لامصب شهرام جزایریه..!!))

...............به جای پریدن از روی آتش یه سی دی از آلبوم های جدید  روزجهان را تهیه کنید تا به جای پریدت از روی آتش ، خودتان ورپریده بازی کنید..!!

 

................پیر مردها و پیر زنهای محلتان را شناسایی کنید و در چند روز منتهی به چهارشنبه سوزری با ترکاندن انواع توپ و تانک و فشفشه زیر پا یا در کلاه این افراد ، از خنده خفه شوید !!کلا اینجور افراد سالخورده و مریض آخر خنده هستند..!!

 

............افراد آپاچی منش هم میتوانند با برپا کردن آتیش به یکدیگر خبر دهند کدام منطقه برنامه است تا با CG125 شان خودشان را برسانند و با روشن کردن ضبط صوت همراهشان اعلام حضور کنند..!!

 

................هموطنان گرامی :

پیشنهاد میکنیم با توجه به آمارهای رسمی کشور ، حتما برای برافروختن آتش از سه چیز کمک بگیرید((درخت ، اموال عمومی و کتاب ،که اگر جزوه های دانشگاهی باشد بهتر میسوزد..!!))بقیه ی چیزها به درد میخورند ، اما این موارد کاربرد چندانی ندارند و کسی چیزی از دست نمیدهد...!!

 

................دزدهای گرامی هم که با چادر سرکردن در حالی که تا دندان مصلح اند، با قاشق در خانه ها را بزنند و به محض باز کردن در وارد خانه شده و آنچه شایسته ی یک دزد خوب است باخود ببرند..!!فقط یادتان باشد که این روش برای بانکها جواب نمی دهد..!!(الاغ کسی در بانک قاشق نمیزنه..!!)

 

................نکته ی بعدی هم که میخوام خدمتتون عرض کنم این است که حتما نباید شعله ی آتش را دید..!!این روزها آتش زدن زیر پوستی بیشتر جواب میدهد...!!مثلا با سوزاندن عروس خانواده لذتی برابر سه شب چهارشنبه سوری را ببرید..!!مثلا اگر عروس اضافه وزن دارد ، خواهر شوهر گرامی در محفل خانوادگی بلند بگوید:((بیچاره داداشم دنبال آهو میگشت ، گوساله گیرش اومد..!!البته با شما نیستم ها زن داداش!!))به هر حال این هم نوعی آتش بازی است..!!

3-روش فرا مدرن..!!

................در این هفته ی گرامی ، شرکت های سینمایی فرصت مناسبی جهت تهیه ی فیلم (( اینک آخر زمان 2))دارند!!فقط کافی است که با یک دوربین به خیابان بیایند تا از صحنه های کمدی ، دراماتیک ، هیجانی ، .برخی صحنه های دیگر که از کفتنش معذوریم ، فیلم بگیرند..!!

 

................و همچنین واحد کهکشان طنز به اطلاع تمامی اراذل و اوباش و وبلاگ داران میرساند ، مراسم مادرزن آتس زنون با حضور همه ی باجناق ها تا 30 دقیقه ی دیگر بر گزار میشود...!!از همه ی علا قه مندان  ، دردمندان و سوزکشیده ها در این زمینه  همراه با سدیم کلریدریک بیشتر، جهت ایجاد تنوع رنگ مادر زن قدم رنجه نمایید..!!  

 

................در اخبار شب گذشته برادران سخت کوش نیروی انتظامی ، سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی ایران ، از تمام هموطنان خواستند که در چهارشنبه سوری ،فقط از سیگارت ، کپسولی ، دینامیت و انواع ترقه ها استفاده کنند و به هیچ وجه سمت انرژی هسته ای و موشک دوربرد شهاب 4 و منجنیق و پرتاب پروتون نروند...!!

 

................نترسید ...یک شبه دیگه..!!نهایتا چنتایی چشم و دست و لوذالمعده فدا میشود که فدای یک لحظه خوشی ملت..!!(البته دور از جون خودم..!!)

 

آخ مردم از بس تایپ کردم..!!

برم آماده شم واسه امشب بترکونم..!!

 

  

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 15:19 توسط rAmin| |

قالب وبلاگ rAminEm :